تجربههای تلخ و آسیبزا معمولاً در ذهن متوقف نمیشوند و حتی پس از پایان واقعه، با اضطراب، بیخوابی و یادآوریهای ناخواسته ادامه پیدا میکنند. روانشناسان میگویند یکی از سادهترین و در عین حال مؤثرترین راهها برای مواجهه با این ضربههای روانی، «نوشتن از زندگی» است.

رویداد۲۴ | وقایع تکاندهندهی زندگی و رخدادهای آسیبزا، همچون طوفانی سهمگین، نظم روانی ما را برهم میزنند و ما را در گردابی از آشوب، عدم قطعیت و هراس فرو میبرند. نخستین واکنش غریزی بسیاری از ما در مواجهه با چنین تلاطمهایی، پناه بردن به لاک تنهایی و بستن درهای جهان بیرون به روی خود است. این انزواطلبی، اگرچه در ابتدا مکانیسمی دفاعی برای بقا به نظر میرسد، اما در موارد حاد میتواند به هراسی عمیق از اجتماع و تماسهای انسانی بدل شود. تروما (Trauma) یا همان ضربه روانی، بهایی سنگین از سلامت عاطفی و ذهنی ما میستاند؛ سایهای که حتی پس از پایان یافتن فیزیکی واقعه، همچنان بر زندگی سایه میافکند و فرد را رها نمیکند.
این زخمهای نامرئی غالبا به شکل اختلال استرس پس از سانحه (PTSD) بروز مییابند و خود را در قامت اضطرابهای مزمن، افسردگی، خشمهای فروخورده، خستگی مفرط و نوسانات شدید خلقی نشان میدهند. اما در میان تمام راهکارهای درمانی، از مشاوره تخصصی تا دارودرمانی، ابزاری کهن و قدرتمند وجود دارد که دسترسی به آن برای همگان میسر است: نوشتن. به ویژه شکلی از نوشتن که به آن «نوشتن از زندگی» (Life Writing) میگوییم.
تجربه نشان داده است که برای افرادی که با تروما دستوپنج نرم میکنند، نوشتن میتواند نقش یک درمانگر صبور و همیشه در دسترس را ایفا کند. البته این به معنای نفی نیاز به متخصصان سلامت روان نیست، بلکه به عنوان مکملی حیاتی و شفابخش در کنار آن پیشنهاد میشود.
به گزارش رویداد۲۴، نویسندهی این سطور، خود بازماندهای از خشونت خانگی است؛ کسی که سالها با وحشت و اضطراب زیسته و حتی سالها پس از گریز از مهلکهی یک ازدواج خشونتبار، همچنان با بازگشتهای ناگهانی تروما (Flashbacks) درگیر بوده است. آنچه او و بسیاری دیگر را در این دریای متلاطم شناور نگه داشته، ریسمان محکم کلمات و روایتگری بوده است.
تفاوت میان «نوشتنِ تخلیهای» و «نوشتن از زندگی»
برای درک چگونگی درمان از طریق نوشتن، باید میان دو رویکرد متفاوت تمایز قائل شویم: «نوشتنِ بیانگر» (Expressive Writing) و «نوشتن از زندگی» (Life Writing). زمانی که انسان تحت فشار شدید احساسات قرار دارد و حس فلجشدگی میکند، نوشتن بیانگر یا همان تخلیه هیجانی روی کاغذ، همچون باز کردن دریچه اطمینان یک دیگ بخار عمل میکند. این نوع نوشتهها معمولاً ساختار مشخصی ندارند، ممکن است از نظر دستوری آشفته باشند و هدف اصلیشان تنها و تنها «رهاسازی» است. نویسنده در روزهای نخست جدایی یا بحران، ممکن است صفحات متمادی را با شرح ترسها، تردیدها و خشمهای خود سیاه کند. این عمل پالاینده است و برای لحظات بحرانی بسیار توصیه میشود.
گذار از نالهی شخصی به روایت انسانی
شاید برای خوانندهی فارسیزبان، اصطلاح «نوشتن از زندگی» کمی مبهم به نظر برسد. در سنت ادبی ما، زندگینامهنویسی اغلب مختص بزرگان و مشاهیر بوده است. اما «نوشتن از زندگی»، در مفهوم مدرن آن، دعوتی است عام برای نگریستن به زیستِ روزمره و دردهای شخصی به مثابه مادهخامی برای خلق معنا. ویرجینیا ولف در سال ۱۹۱۹ در دفتر خاطراتش نوشت: «زندگی چنان با شتاب روی هم تلنبار میشود که مجالی برای نوشتنِ این تودهی عظیم از بازتابها نیست.». نوشتن از زندگی، دقیقاً ایجادِ همین «مجال» است؛ ایستادن در برابر سیل حوادث و نگریستن به آنها از یک فاصلهی انتقادی.
این فاصله، کلید ماجراست. تفاوت میان یک درددل ساده با یک اثر ادبیِ شفابخش، در همین «فاصلهگیری» و «ساختاربخشی» نهفته است. وقتی شما صرفاً از درد مینوشید، غرق در آن هستید؛ اما وقتی تصمیم میگیرید آن درد را برای دیگری روایت کنید، ناچارید از آن فاصله بگیرید، آن را تحلیل کنید و در قالبی بریزید که برای دیگری هم معنا داشته باشد. اینجاست که با ژانرهایی مواجه میشویم که شاید در فضای ادبی ایران کمتر به صورت آکادمیک و دقیق تعریف شده باشند: خاطرهپردازی (Memoir)، جستار شخصی (Personal Essay) و جستار اعترافی (Confessional Essay).
بیایید این مفاهیم را کمی باز کنیم. «خاطرهپردازی» یا همان مموآر، با اتوبیوگرافی (زندگینامه خودنوشت) تفاوت بنیادین دارد. اتوبیوگرافی معمولاً شرحی خطی و تاریخی از تولد تا مرگ است؛ اما مموآر، برشی گزینششده از زندگی است. شبیه به یک رمان واقعی که حول یک تِم خاص (مثلا دوران جنگ، تجربه مهاجرت، یا مبارزه با یک بیماری) شکل میگیرد. نویسنده در مموآر، نه به دنبال ثبت تاریخ، بلکه به دنبال کشف حقیقتِ احساسیِ یک تجربه است.
در مقیاسی کوچکتر، «جستار شخصی» را داریم. متنی کوتاهتر و متمرکزتر که در آن نویسنده یک تجربه شخصی را دستمایه قرار میدهد تا به حقیقتی بزرگتر و جهانشمول برسد. در جستار شخصی، «من» ِ نویسنده تنها یک بهانه است؛ پنجرهای است که از طریق آن میتوان به منظرهی وسیعترِ وضعیت بشری نگریست.
جستار اعترافی: شکستنِ مهر سکوت یا خودشیفتگی؟
در این میان، گونهای وجود دارد که بحثبرانگیزترین و شاید جسورانهترین فرم نوشتن از زندگی است: «جستار اعترافی». این اصطلاح در نقد ادبی معاصر، گاه با بار منفی و به عنوان متنی جنجالی و «زرد» تلقی میشود که نویسنده در آن اسرار مگوی زندگیاش را حراج میکند. منتقدان سنتی اغلب این ژانر را متهم میکنند که چیزی جز خودنمایی، برهنه کردنِ زخمها برای جلب ترحم، یا «شستن رختهای چرک در ملاءعام» نیست.
اما حقیقت، لایهی عمیقتری دارد. جستار اعترافی، بهویژه در دهههای اخیر، به ابزاری قدرتمند در دستان زنان و گروههای حاشیهرانده شده تبدیل شده است. چرا؟ زیرا موضوعاتی که این جستارها به آنها میپردازند_تجاوز، خشونت خانگی، رابطه با بدن، تمایلات سرکوبشده_همانهایی هستند که قرنها در ادبیات رسمی «تابو» و «ممنوعه» بودهاند. وقتی زنی از تجربه تعرض جنسی یا حس شرم نسبت به بدنش مینویسد، او در حال انجام یک کنش سیاسی است. او فضایی را اشغال میکند که پیشتر به او تعلق نداشت. بنابراین، جستار اعترافی فریادی برای دیدهشدن و به رسمیت شناختهشدن است. این ژانر به ما میگوید: آنچه خصوصی است، سیاسی است.
چهار گام اساسی در مسیر التیام با نوشتن
بیشتر بخوانید:
استرس واقعا چیست؟ | کاربردیترین راهنمای مهار اضطراب
در جستوجوی آرامش | چگونه بر اضطراب اجتماعی غلبه کنیم؟
حال سوال اینجاست: چگونه میتوانیم از این ابزارها برای التیام دردهای خودمان استفاده کنیم؟ فرآیندِ تبدیلِ تروما به متن، فرآیندی است که من آن را در چهار مرحله خلاصه میکنم.
مرحلهی نخست، «پذیرش و نامگذاری» است. تروما عاشق تاریکی و ابهام است. تا زمانی که دردِ خود را انکار میکنیم یا از مواجهه با آن میگریزیم، اسیر آن باقی میمانیم. نوشتن، ما را مجبور میکند که بایستیم، به عقب نگاه کنیم و نام دقیق رنجمان را پیدا کنیم. آیا این حس، شرم است؟ خشم است؟ یا فقدان؟
به عنوان مثال، کارمن ماریا ماچادو در جستاری درخشان، از تجربهی زیستن در بدنی چاق مینویسد. او با صراحتی بیرحمانه اعتراف میکند که چگونه از بدن خودش متنفر بوده و در سرکوب خویش مشارکت داشته است. یا نل بوشنستاین که پس از جراحی ماستکتومی (برداشتن پستان)، انگیزههای خود برای جراحی زیبایی را واکاوی میکند و میپذیرد که «وانیتی» (Vanity) یا همان میل به زیبایی و خودپسندی، بخشی از انگیزهی او بوده است. این اعترافات، نشانهی ضعف نیست؛ بلکه اوج قدرت است. پذیرش آسیبپذیری، نخستین گام برای عبور از آن است.
مرحلهی دوم، «اتصال به جهان» است. بزرگترین دروغی که تروما به ما میگوید این است: «تو تنهایی. هیچکس درد تو را نمیفهمد.» نوشتن از زندگی، این دروغ را افشا میکند. وقتی شروع به نوشتن میکنید و برای بسط موضوعتان تحقیق میکنید، ناگهان درمییابید که میلیونها نفر دیگر نیز در همان سلول انفرادیِ شما بودهاند. اگر از تنهاییِ دوران قرنطینه مینویسید و بعد تجربیات دیگران را میخوانید، میبینید که اضطراب شما، یک اضطرابِ جمعی است. اینجاست که «فراشناخت» (Metacognition) وارد عمل میشود. شما دیگر فقط قربانی نیستید؛ شما یک پژوهشگرِ تجربهی انسانی هستید. متن شما از یک شکوائیهی شخصی، به تحلیلی اجتماعی ارتقا مییابد که «من» را به «ما» پیوند میزند.
مرحلهی سوم، «جامعهسازی» است. شاید تصور کنیم نویسنده موجودی منزوی است که در اتاقش نشسته و با خودش حرف میزند. اما نوشتن، عمیقاً اجتماعی است. حتی وقتی تنها مینویسید، مخاطبی خیالی در ذهن دارید. برای بازماندگان تروما، پیدا کردنِ یک «قبیله» حیاتی است. کلاسهای نویسندگی و گروههای نقدِ امن، فضایی را فراهم میکنند که فرد بتواند تمرین کند: تمرینِ اعتماد کردن، تمرینِ شنیده شدن و تمرینِ نقد شدن بدونِ خرد شدن. دبورا دریکسون کاسمن به درستی میگوید: «نوشتن، تمرینی برای ساختن جامعه است.». وقتی شما در جمعی امن داستانتان را میخوانید، در واقع دارید تکههای اعتمادِ شکستهتان به جهان را ترمیم میکنید؛ و در نهایت، مرحلهی چهارم: «انتشار و مالکیت». این شاید دشوارترین گام باشد. انتشار یعنی ایستادن در برابر جهان و گفتن اینکه: «این داستان من است و من از آن شرمسار نیستم.» انتشار، کنش نهاییِ بازپسگیری قدرت است. بله، ترس از قضاوت شدن ترسناک است. اما نویسندهای که یاد میگیرد نقدِ اثرش را از نقدِ شخصیتش تفکیک کند، به بلوغی کمنظیر رسیده است. او یاد میگیرد که تأیید یا ردِ دیگران، ارزش ذاتی او را تعیین نمیکند. این همان لحظهای است که قربانی، رسما به یک «بازمانده» و حتی فراتر از آن، به یک «راهبر» بدل میشود.
راهنمای عملی؛ از کجا شروع کنیم؟
برای شما که میخواهید مرهم کلمات را بر زخمهای زندگی بگذارید، نیازی نیست که فورا به فکر نوشتن یک کتاب کامل باشید.
با قطعات کوتاه شروع کنید: نوشتنِ جستارهای شخصی کوتاه (فرگمنتها) بهترین نقطه آغاز است.
موضوعمحور باشید: به جای تلاش برای نوشتن «همه چیز»، روی یک حس یا یک رخداد تمرکز کنید.
مطالعه کنید: خواندن آثار دیگرانی که مسیر مشابهی را طی کردهاند، الهامبخش است. آثاری همچون جستارهای رکسان گی (Roxane Gay)، جیمز بالدوین (James Baldwin) و جون دیدیون (Joan Didion) نمونههای درخشانی از تبدیل درد شخصی به هنر عمومی هستند.
پیوستگی ایجاد کنید: بعدها میتوانید این قطعات کوتاه را به هم ببافید تا یک مموآر کامل شکل بگیرد؛ اما حتی اگر چنین نکنید، هر جستار به تنهایی ارزشمند و کامل است.
حرف آخر: هنر زرین شکستگیها
در فرهنگ ژاپن، هنری وجود دارد به نام کینتسوگی؛ هنر ترمیم ظروف شکسته با طلا. آنها معتقدند که ظرف شکسته و ترمیمشده، زیباتر و ارزشمندتر از ظرف سالم است، زیرا اکنون داستانی برای روایت کردن دارد. «نوشتن از زندگی» دقیقا همین کار را با روانِ انسان میکند. ما با کلمات، که همان طلای مذاب ذهنمان هستند، تکههای پارهپورهی خاطراتمان را به هم میچسبانیم. ما زخمهایمان را پنهان نمیکنیم، بلکه آنها را در قابی از واژگان میگذاریم تا بدرخشند.
اگر امروز احساس میکنید بار تجربهای تلخ شانههایتان را خم کرده است، پیشنهاد میکنم قلم بردارید. نیازی نیست نویسندهی حرفهای باشید. نیازی نیست که فورا به فکر چاپ کتاب باشید. با قطعات کوتاه شروع کنید. یک حس، یک تصویر، یک خاطرهی سمج را انتخاب کنید و آن را روی کاغذ بیاورید. بنویسید تا بفهمید چه بر شما گذشته است. بنویسید و از انزوا خارج شوید؛ و مهمتر از همه، بنویسید تا دوباره صاحبِ داستان زندگی خود شوید.










Thursday, 29 January , 2026